خبرگزاری مهر، سرویس دین، حوزه و اندیشه، حسین امامی؛ فهم موقعیت امروز ایران در سطحی فراتر از مناسبات روزمره سیاسی، نیازمند توجه به مفهوم تمدن و تحولات تمدنی است. در این نگاه، ماندگاری یک تمدن تنها به برخورداری از قدرت نظامی و سختافزارهای مادی وابسته نیست، بلکه مفاهیم، معانی، هویت و توانایی یک جامعه برای حفظ «امنیت هستیشناختی» خود نیز در این زمینه اهمیت دارد. حبیبالله بابایی، رئیس پژوهشکده مطالعات تمدنی و اجتماعی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، مدیرگروه مطالعات تمدنی دانشگاه باقرالعلوم(ع) و معاون پژوهشی حوزه علمیه خواهران در گفتوگو با مهر به بررسی نسبت میان استقلال، تحولات تمدنی، بورژوازی وابسته، جنگ معانی، مقاومت و شکلگیری نیروهای انسانی تمدنساز در ایران معاصر پرداخته است.
برای ورود به بحث تمدنی، ابتدا باید موانع ساختاری رشد در کشورهای پیرامونی را بررسی کرد. شما از مفهوم «بورژوازی وابسته» سخن گفتهاید. این طبقه چه تفاوتی با بورژوازی اروپا دارد و چگونه میتواند مانع استقلال واقعی شود؟
بورژوازی اولیه در قرون هجدهم و نوزدهم اروپا نیرویی تولیدگر، صنعتساز، مبتکر و سرمایهدار بود که در شکلگیری تمدن مادی غرب نقش داشت. اما بورژوازی در کشورهای پیرامونی وضعیت متفاوتی پیدا کرد. فرانتس فانون در کتاب «دوزخیان روی زمین» این مسئله را بهخوبی توضیح میدهد.
این بورژوازی به جای آنکه نیرویی تولیدگر و مبتکر باشد، بیشتر به دلالی، واسطهگری و واردات گرایش دارد. از نظر فکری نیز تحت تأثیر الگوهای غربی قرار گرفته و نوعی ازخودبیگانگی و استعمارزدگی شناختی در آن شکل گرفته است. از سوی دیگر، نسبت به تودههای مردم و مستضعفین نگاه مثبتی ندارد و آنان را عقبمانده یا مانعی در مسیر توسعه میبیند. در نهایت نیز ممکن است پس از تحولات سیاسی، با شعار واقعگرایی، نقش کارگزار محلی منافع استعمار نو را ایفا کند.
این مفهوم را میتوان با صورتهای مختلف در اندیشه برخی متفکران ایرانی نیز مشاهده کرد؛ برای مثال در بحث «غربزدگی» جلال آلاحمد، در مفهوم «الیناسیون» شریعتی و در مباحث فخرالدین شادمان درباره وضعیت فرهنگی و فکری جامعه ایران.
این جریان وابسته در ایران معاصر در چه عرصههایی بازتولید شده است؟
دستکم در سه عرصه میتوان آن را بررسی کرد. نخست، عرصه اقتصاد است؛ جایی که برخی تکنوکراتها و طبقات نوکیسه ممکن است به جای تولید درونزا، بقای خود را در خامفروشی، واردات و ادغام غیرنقادانه در نظم اقتصادی موجود جستوجو کنند.
عرصه دوم، جنگ شناختی است. در اینجا ممکن است پروژه توسعه عیناً معادل غربیشدن تلقی شود، مقاومت هزینهتراشی بیمورد معرفی شود و سازش به عنوان عقلانیت دیپلماتیک عرضه شود.
در عرصه سیاست نیز ممکن است این نگاه شکل بگیرد که حقیقت انقلاب پایان یافته و کشور باید از یک نهضت مقاومتبخش به یک دولت-ملت عادی و هضمشده در نظم غربی تبدیل شود.
آیا جوامع دیگر در تاریخ معاصر توانستهاند بر هژمونی چنین نیروهایی غلبه کنند و جریانهای انسانی جدیدی به وجود آورند؟
بله! هر جهش تمدنی نیازمند شکلگیری جریانهای انسانی جدید است؛ جریانهایی که بتوانند به عنوان آنتیتز نیروهای وابسته عمل کنند. تجربه چین در این زمینه قابل توجه است. در دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، در چین تلاش شد میان وفاداری به آرمانهای استقلال و برخورداری از تخصص علمی پیوند برقرار شود. مفهوم «سرخ و متخصص» در همین چارچوب قابل فهم است.
نمونهای مانند چیان شوئهسن نشان میدهد که چگونه یک متخصص میتواند دانش و تخصص خود را در خدمت یک پروژه بزرگ ملی قرار دهد. او امکانات و رفاه آمریکا را رها کرد و در شرایط دشوار چین به پروژههای علمی و راهبردی این کشور کمک کرد.
در آلمان قرن نوزدهم نیز با جریان دیگری مواجه هستیم. طبقهای از استادان و پژوهشگران شکل گرفت که سرمایه اصلی خود را نه در تجارت، بلکه در علم و فرهنگ میدیدند. آنها مفهوم «Kultur» یا فرهنگ عمیق و معنوی آلمانی را در برابر تلقی خاصی از «Zivilisation» قرار دادند و این جریان علمی و فرهنگی در شکلگیری توان صنعتی آلمان نیز مؤثر بود.
در تجربه شوروی نیز پس از جنگ جهانی دوم، گروهی از نخبگان علمی از میان فرزندان کارگران و دهقانان ظهور کردند و توانستند میان علم، ایدئولوژی و پروژه ملی پیوند برقرار کنند. نمونهای مانند یوری گاگارین را میتوان در این چارچوب مورد توجه قرار داد.
شما تأکید کردهاید که نقطه فروپاشی تمدنها الزاماً در ابزارهای نظامی نیست. نسبت میان معنا، امنیت هستیشناختی و قدرت تمدنی چیست؟
سقوط تمدنها لزوماً با سقوط ساختارها یا فقدان سلاح آغاز نمیشود، بلکه میتواند با سقوط معانی و مفاهیم آن تمدن آغاز شود. ماندگاری تمدنها به ماندگاری مفاهیم آنها وابسته است.
اقتدار غرب مدرن نیز بیش از آنکه صرفاً حاصل موشک و قدرت سخت باشد، حاصل مرجعیت مفاهیم آن بود. غرب توانست مفاهیم و الگوهایی را در سطح جهانی به عنوان معیارهای پیشرفت، توسعه و زندگی مطلوب مطرح کند. هنگامی که اعتبار این مفاهیم دچار تردید شود و غرب دیگر نتواند با اتکا به آنها برای خود مرجعیت جهانی ایجاد کند، یکی از نقاط مهم تحول تمدنی شکل گرفته است.
در طرف مقابل، ظرفیت تمدن اسلامی نیز فقط در برخورداری از قدرت نظامی خلاصه نمیشود. قدرت نظامی و موشکی مهم است، اما نقطه قوت اصلی میتواند در مفاهیمی مانند عزت، زندگی بامعنا و ارزشهای اخلاقی باشد. اکبر ص. احمد در کتاب «پستمدرنیسم و اسلام» نیز بر ظرفیت جهان اسلام برای عبور از ماتریالیسم تأکید کرده است. این همان ساحت معنایی است که باید مورد توجه قرار گیرد.
چرا میتوان منازعه ایران و غرب را تا حدی منازعه بر سر «برندها» و الگوهای مفهومی دانست؟
مسئله فقط بر سر منابع نفتی یا قدرت مادی نیست. مسئله این است که آیا یک جامعه میتواند برندها و الگوهای جدیدی در جهان خلق کند یا همچنان مصرفکننده الگوهای دیگران باقی بماند.
برای مثال، در گذشته استانداردهای مربوط به زن شایسته یا الگوی حضور زنان در عرصههای جهانی عمدتاً بر اساس معیارهای غربی تعریف میشد. اما وقتی زنی محجبه در یک عرصه جهانی حضور پیدا میکند و ارزشهای متفاوتی را نمایندگی میکند، این اتفاق صرفاً یک رویداد ورزشی یا اجتماعی نیست؛ بلکه میتواند به معنای شکلگیری یک الگوی معنایی جدید باشد.
این مسئله با مفهوم «امنیت هستیشناختی» ارتباط پیدا میکند. امنیت هستیشناختی با امنیت فیزیکی تفاوت دارد و به حفظ معنا، هویت و تداوم یک شیوه از بودن مربوط است. اگر یک جامعه حتی در شرایط جنگ و فشار بتواند هویت و معنای زندگی خود را حفظ کند، ظرفیت بیشتری برای بازسازی و ادامه مسیر خود خواهد داشت.
ابعاد تمدنی انقلاب اسلامی را چگونه ارزیابی میکنید و چرا مطالعات مرسوم علوم سیاسی و روابط بینالملل گاهی در فهم این تحولات با مشکل مواجه میشوند؟
یکی از دلایل این است که مطالعات مرسوم دانشگاهی، تمدنها را بیشتر در قالب بلوکهای قدرت، مناسبات ژئوپلیتیک و توزیع قدرت مادی بررسی میکنند. در حالی که برای فهم یک حرکت تمدنی باید مبانی هستیشناختی، انسانشناختی، فلسفی و فلسفه تاریخی آن را نیز مورد توجه قرار داد.
دستاوردهای تمدنی انقلاب اسلامی را میتوان در دو بعد سلبی و ایجابی بررسی کرد. در بعد سلبی، انقلاب اسلامی برخی از مفروضات و مدعیات مسلط تمدن غربی را به چالش کشید؛ از جمله اسطوره جدایی دین از سیاست و تفکیک کامل علم از دین.
در بعد ایجابی نیز میتوان به تلاش برای دستیابی به علم و قدرت در تراز تمدنی، فعال شدن گروههایی که پیش از این کمتر در معادلات اجتماعی و تاریخی دیده میشدند و شکلگیری فرهنگ مقاومت در مقیاس جهانی اشاره کرد.
منظور شما از «مقاومت جهانی» چیست و این مقاومت بر چه پایههایی استوار است؟
مقاومت جهانی را میتوان بر چند پایه فهم کرد. نخست، رنج مشترک جهانی؛ یعنی رنج انسانها از فقدانها و بیعدالتیها و تلاش برای دستیابی به عدالت. دوم، زبان و فلسفه مشترک برای اعتراض به ظلم. سوم نیز تنوع ساحتهای مقاومت است.
مقاومت فقط نظامی نیست. میتواند در عرصههای علمی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نیز شکل بگیرد. بنابراین، اگر بخواهیم از مقاومت در مقیاس جهانی سخن بگوییم، باید آن را یک پدیده چندساحتی بدانیم.
شما در تحلیلهای خود بر جامعهشناسی ترس و نترسی نیز تأکید کردهاید. ترس چه نسبتی با رفتار سیاسی و تمدنی دارد؟
ترس میتواند به ابزاری برای حفظ وضع موجود تبدیل شود. کوری رابین در کتاب «ترس: تاریخ یک ایده سیاسی» نشان میدهد که چگونه ترس میتواند در اختیار نخبگان قدرت قرار گیرد و با بزرگنمایی خطرات، مانع تغییرات رادیکال شود.
در جوامع استعمارزده نیز ترس میتواند ابزار انفعال و انقیاد باشد. بخشی از ادبیات روشنفکری غربزده در ایران نیز به گونهای شکل گرفته که ترس و تسلیم را عقلانیت معرفی میکند.
یکی از وجوه مهم انقلاب اسلامی را میتوان در تغییر این موازنه ترس مشاهده کرد. در این رویکرد، ترس از دشمن نباید به تسلیم منجر شود، بلکه میتواند به مقاومت و نوعی «شجاعت وجودی» تبدیل شود. این شجاعت میتواند زمینهساز جهشهای علمی، اجتماعی و حتی نظامی شود.
در نهایت، جریان انسانی جدید و کنشگران تمدنی در ایران معاصر چه ویژگیهایی دارند و چه چیزی آنها را از جریان وابسته متمایز میکند؟
میتوان از جریانی سخن گفت که ظرفیت گذار ایران از یک دولت-ملت صرف به سوی یک دولت تمدنی را در خود دارد. این جریان را میتوان «آوانگاردهای تمدنساز» نامید. یکی از ویژگیهای اصلی آنها برخورداری از غربشناسی انتقادی است؛ نه شیفتگی به غرب و نه نفی جاهلانه آن.
این جریان باید بتواند میان غرب علمی و غرب استعماری تمایز قائل شود. میتوان از دانش و دستاوردهای علمی غرب استفاده کرد، اما این استفاده نباید به معنای پذیرش تمام مبانی فرهنگی و تمدنی آن باشد. چنین جریانی باید با عزیمت از مبانی ایمانی و قرآنی، غرب را به صورت تخصصی و انتقادی مطالعه کند.
ویژگی دوم، اصالت و مولد بودن است. مسئله اصلی در برابر بورژوازی وابسته، عبور از ازخودبیگانگی و رسیدن به تولید و آفرینندگی است. جامعهای که صرفاً مصرفکننده دانش، فناوری و الگوهای فرهنگی دیگران باشد، نمیتواند جایگاه تمدنی مستقلی پیدا کند. در مقابل، جریان تمدنساز باید در عرصه علم، فناوری، فرهنگ و امنیت قدرت تولید داشته باشد.
نمونههایی از این روحیه را میتوان در دانشمندانی مانند شهید فخریزاده، دکتر طهرانچی و مرحوم سعید کاظمی آشتیانی مشاهده کرد.
ویژگی سوم، پیوند میان هویت ملی و ایمان است. نباید میان ملی بودن و دینی بودن یک دوگانه قطعی ایجاد کرد. میتوان همزمان به ایران و هویت تاریخی آن تعلق داشت و از یک افق دینی و ایمانی نیز برخوردار بود. شهید قاسم سلیمانی و شهید حسن تهرانیمقدم را میتوان از جمله نمادهای این پیوند دانست.
ویژگی چهارم نیز خاستگاه مردمی و پیوند با مستضعفین است. جریان تمدنساز اگر از جامعه و مردم جدا شود، نمیتواند در مقیاس تاریخی و تمدنی اثرگذار باشد. در مقابل، نیروهایی که پیوند خود را با جامعه حفظ میکنند و خود را خدمتگزار مردم میدانند، ظرفیت بیشتری برای ایجاد تغییرات پایدار دارند. در این زمینه میتوان به تجربه شهید رجایی و شهید رئیسی نیز اشاره کرد.
با توجه به مجموعه این بحثها، سرمایه اصلی تمدنی ایران معاصر را در کجا باید جستوجو کرد؟
سرمایه اصلی تمدنی ایران پس از انقلاب را باید در نیروهای انسانیای جستوجو کرد که توانستهاند میان هویت ایرانی، ایمان دینی، شجاعت، فداکاری و تولید قدرت درونزا پیوند برقرار کنند.
این سنتز ملی ـ ایمانی میتواند ظرفیت شجاعت و فداکاری و همچنین تولید قدرت درونزا را در مواجهه با جنگ شناختی و جنگ سخت افزایش دهد. اگر این ظرفیت انسانی بتواند در عرصه علم، فرهنگ، فناوری، سیاست و اقتصاد نیز به صورت مولد و خلاق عمل کند، میتواند زمینهساز شکلگیری افقهای تازهای برای تمدن اسلامی ـ ایرانی باشد.






